تبليغاتX
.
.
 خدانگهدار...
از این به بعد من یه ستاره ترفیح گرفتم.پس رفقا من در آدرس پایینم.بای تا های..........................

                                             http://www.iman3star.blogfa.ir/

|+| نوشته شده توسط ایمان در بیستم مهر 1386  |
 سلام...
سلام بچه ها

شرمنده یه مدت نبودم  که آپ کنم شاید یه وبه دیگه باز کنم معلوم نیست حالا تا خداچی بخواد...

نظر بدین بگین من چی کار کنم...

|+| نوشته شده توسط ایمان در ششم مهر 1386  |
 کی گفته؟
کی گفته زندگی بدون عشقم میشه؟ کی گفته که آدمهای عاشق دیوونن.اگه اینطوره پس این زندگی به هیچ

دردی نمیخوره.نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط ایمان در هشتم شهریور 1386  |
 بدون شرح!

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

    دل ازتو 

|+| نوشته شده توسط ایمان در پنجم شهریور 1386  |
 من پرهامم
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما بینندگان عزیز و محترم

من دومین نوسنده این وبلاگ امدن شما را به این و بلاگ خوش امد می گویم و از شما کمال تشکر را دارم حالا که موضوع وبلاگ عوض شده نمی دونم می تونم کاری بکنم یا نه اما حتما استین بالا می زنم راستی به ایمان یه چیزی بگم نمی دونم الان داری این مطلب را می خونی یا نه اما حتما خوش حال می شی که داریم یه مطلب جدید می نویسم  راستی یه حرف به شما جوان ها بدم عشق زندگی هیچه

خوب کاری ندارید نظر یادتون نره بای بای

|+| نوشته شده توسط پرهام در پنجم شهریور 1386  |
 و شروع کردم...
           دوستان من از ساعت ۹:۴۶یکشنبه شب این وبلاگ به نام زندگی به معنای...(عشق)تغییر کرد.

         دوستان تا حالا با دروغ بودیم چیز کوچکی اززندگی و حالا می رویم سراغ بزرگتر از ۲روغ یعنی

                                                   زندگی

|+| نوشته شده توسط ایمان در چهارم شهریور 1386  |
 سلامی به گرمی عشق...
می خوام موضوع وبلاگم روتغییر بدم.می خوام از همه چیزه زندگی بنویسم نظرتون چیه؟
|+| نوشته شده توسط ایمان در چهارم شهریور 1386  |
 دوست داشتن كاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند
گفت: كسی دوستم ندارد. میدانی چقدر سخت است این كه كسی دوستت نداشته باشد؟
تو برای دوست داشتن بود كه جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن...!
خدا هیچ نگفت...
گفت: به پاهایم نگاه كن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را كثیف می كنم. آدم هایت از من میترسند. مرا میكشند برای اینكه زشتم. زشتی جرم من است.
خدا هیچ نگفت...
گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها‚ مال قاصدك ها‚ مال من نیست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست. دوست داشتن یك گل‚ دوست داشتن یك پروانه یا قاصدك كار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یك سوسك‚ دوست داشتن تو كاری دشوار است. دوست داشتن كاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند. ببخش كسی را كه تو را دوست ندارد. زیرا كه هنوز مؤمن نیست. زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او ابتدای راه است. مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زیرا همه از من است و من زیبایم(عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست). من زیبائیم‚ چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هرچه كه هست‚ نیكوست. آن كه بین آفریده های من خط كشید‚ شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست. حالا قشنگ كوچكم! نزدیكتر بیا و غمگین نباش.
قشنگ كوچك حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید كه نازیباست
|+| نوشته شده توسط ایمان در چهارم شهریور 1386  |
 موبایلم درست شد...
          سلام بچه ها جاتون خالی مشهد بودم آپ نکردم.اما موبایل خریدم بچه ها هرکی می خواد بزنگه...

                                                  ۰۹۳۵۴۳۴۰۳۳۸            

|+| نوشته شده توسط ایمان در بیست و هشتم مرداد 1386  |
 
مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟

گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
(حافظ)
|+| نوشته شده توسط ایمان در بیست و هشتم مرداد 1386  |
 
 
بالا